تبليغاتX
موج تنها

موج تنها

ساحل گم شده عشق...

آنقدر دست به خودکار نزدم تا سوادم گم شد...

 

امروز برای مظاکره جحت عحده داری پروژحی

اضیم به یکی از شرکط های بزرگ طبلیقاتی رفطم

اما پس از عرایه ی برنامه های خودم بسورت مکطوب

بدون عرایه ی دلیل غانع کننده ای منو رد کردن

و بهم انگ بی صواطی زدن . آخه آدم دردشو به کی بگه

بابا این چه مملکطیه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 16:25  توسط علی  | 

باور کن...

 

قاصدک آمده و بی خبرم باور کن

پشت در مانده ی این کهنه درم باور کن

سالها عابر این شهر غبار آلوده

خانه داریم ولی در به درم باور کن

بسته ام بار سفر منتظر بدرقه ات

دیر سالی است که فکر سفرم باور کن

فکر پرواز از این بی کسی درد آور

از بد حادثه بی بال و پرم باور کن

دیشب از فرط جنون سر به زمین کوبیدم

عشق تو پتک شده زد به سرم باور کن

دیگر امروز رسیدم به ته این کوچه

ازهمه رهگذران خسته ترم باور کن

سیما سیاحتی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 16:42  توسط علی  | 

گمان نمی کنم...

 

گمان نمي کنم اين دست ها به هم برسند

دو دل شکسته ي در انزوا به هم برسند

ضريح و نذر رها کن ،بعيد مي دانم

دو دست دور به زور دعا به هم برسند

کدام دست رسيده به دست دلخواهش

که دست هاي پراز زخم ما به هم برسند

شکوه عشق به زير سؤال خواهد رفت

وگرنه مي شود آسان دوتا به هم برسند

فلک نجيب نشسته است وموذيانه به فکر

که پيش چشم من ، آن دو چرا به هم برسند

نشاني ده بالا به يادمان باشد

مگر دو دور در آن دورها به هم برسند

 

محمد رضا رستم پور

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 19:8  توسط علی  | 

دنیا...سگ...

 

 دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی ست
غیر از وفا تمام صفات بشر سگی ست

لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد
پایان ماه آمد و خلق پدر سگی ست

از بوی دود و آهن و گِل مست می شود
در سرزمین من،عرق کارگر سگی ست

جنگ و جنون و زلزله؛ مرگ و گرسنگی
اخبار يك ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی ست

آهنگ سگ ترانه ی سگ گوشهای سگ
این روزها سلیقه ی اهل هنر سگی ست

بار کج نگاه شما بر دلم بس است
باور کنید زندگی باربر سگی ست

آدم بیا و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست

                                                                                       شعر: مریم جعفری

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 21:52  توسط علی  | 

حالمان بد نیست...

 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم، سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی ؟آفتاب!

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد برپشتم نشست

ازغم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخرتیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد می شوم

خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نا بسامانی بس است

کافرم!دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سردرگم  شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم

هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم،بت پرستم،بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست

چشم مستم تحفه بازار ماست

درد می بارد،چو لب تر میکنم

طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!

من خودم خوش باورم گولم مزن!

من نمی گویم که خاموشم مکن

من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش

من نمی گویم،دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشکفتن بس است

روزگارت باد شیرین!شاد باش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه !در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود!

وای!رسم شهرتان بیداد بود

از در و دیوارتان خون می چکد

خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان

خسته از همدردی مسموم تان

اینهمه خنجر دل کس خون نشد!

اینهمه لیلی ،کسی مجنون نشد!

آسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم دست و پایم بسته بود

تیشه گر اوفتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟نه!

فکر دست تنگ ما را کرد؟نه!

هیچ کس از حال ما پرسید؟نه!

هیچ کس اندوه ما را دید ؟نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست

حال من از این وآن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفعل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 15:18  توسط علی  | 

از پیش خودم خواهم رفت...

 

صبح یک روزمن از پیش خودم خواهم رفت

بی خبربا دل درویش خودم خواهم رفت

میروم تا در میخانه کمی مست کنم

جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم

ساقیا در بدنم نیست توان جام بده

گور بابای غم هردوجهان جام بده

بی خیال همه کس باشم و دریا باشم

دائم الخمرترین آدم دنیا باشم

آنقدرمست که اندوه جهانم برود

استکان روی لبم باشدو جانم برود

برود هرکه دلش خواست شکایت بکند

شهر باید به من الکلی عادت بکند

جابر نوری

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:16  توسط علی  | 

قلبم کرخت می شود از این نگاه سرد...

 

وقتی به من نگاه تو بی اعتنا شده

یعنی که با کس دیگری آشنا شده

قلبم کرخت می شود از این نگاه سرد

خورشید چشمهای تو از من جدا شده

من یک درخت قطع شده توی جنگلم

که سالهاست روی علفها رها شده

تو یک تبرزن قصیُ القلب و بی غمی

که با درخت سبز تری آشنا شده

 

خانم تو نیز روی دلم پاگذاشتی

این قلب زخم خورده پر از رد پا شده

این داستان تلخ دچار کلیشه است

شاعر دوباره عاشق یک لا قبا شده

در برف کرده ام سر خود را شبیه کبک

غافل از اینکه راز دلم بر ملا شده

 

پیش از تو شعر مشکل من و بود و بس ولی

با احتساب چشم تو مشکل دوتا شده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 19:38  توسط علی  | 

دردم دوا نمی شود الا به کوی دوست...

 

مردی کنار پنجره ای تار می زند
انگار تار هم برای دلش زار می زند
چشمان خسته و خیس را پاک می کند
گاهی پکی به لاشه سیگار می زند
می پرسد از تمامی آمال منتفی
آیا خدا دست به این کار می زند ؟
در گیر و دار ثانیه ها ی تلف شده
حرفی به دختر بیمار می زند
((دردم دوا نمی شود الا به کوی دوست))
کاغذ نوشته ای که به دیوار می زند
ای چشم مهربان تو مفعول و فاعلات
این قطعه را برای آخرین بار می زند
مثل پرنده ای که در او شور مردن است
گاهی سری به عکس یادگار می زند
اینجا تمام زاویه ها خط راست شد
این جیغ تلخ را پرستار می زند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:45  توسط علی  | 

بگذرید از من...

 

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من

که جز ملال نصیبی نمی برید ازمن

زمین سوخته ام ناامید وبی برکت

که جز مراتع نفرت نمی چرید ازمن

خدا به نیمه ای از خویش و نیمی از ابلیس

درآن سپیده چه معجونی افرید از من؟

عجب که راه نفس بسته اید بر من  و باز

در انتظار نفس های دیگرید از من

خزان به قیمت جان جار می زنید اما

بهار را به پشیزی نمی خرید از من

شما هر اینه آیینه اید  من همه آه

عجیب نیست کز اینسان مکدرید ا زمن

نه در تبری من نیز بیم رسوایی است؟

به لب مباد که نامی بیاورید ازمن

وگر فرو بنشیند زخون من عطشی

چه جای واهمه ؟ تیغ از شما ورید از من

چه پیک لایق ـ پیغمبری به سوی شماست؟

شما که قاصد صد شانه بر سرید ازمن

برایتان چه بگویم زیاده ؟ بانوی من !

شما که با غم من آشناترید از من

شعر: مرحوم حسین منزوی

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:38  توسط علی  | 

سرگردان...

 

 هلا يهودي سرگردان

عنان قافله برگردان

به جز تو سوده نخواهد شد

دري گشوده نخواهد شد

كسي در آنسوي درها نيست ؟

... و يا براي تو در وا نيست ؟

             ...

ملال بي پروپالي را

سوال خانه ء خالي را

دوباره  سوي كه خواهي برد؟

برآستان كه خواهي مرد ؟

             ...

اگرچه خانه ء ما ديگر

به روي من نگشايد در

هنوز كودكي ام آنجاست

زن عروسكي ام آنجاست

اتاق كوچك آن خانه

غريبوار و خموشانه

اگرچه ساكت دلتنگي است

هنوز پنجره اش رنگي است

             ...

دلم مسافر خواب آلود

در ان اتاق خيال اندود

چو روح كهنه ء سرگردان

هنوز مي پلكد حيران

به جست و جوي كسي شايد

كه ازكنار تو مي آيد

            ...

ميان  من و دلم آري

دري ست بسته و ديواري

            ...

عنان قافله برگردان

دلا !  يهودي سرگردان

 

                                                                        شعر : مرحوم حسین منزوی

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:53  توسط علی  | 

گریه می کنند...

 

چشمان تو كه از هيجان گريه مي كنند

در من دو چشم نهان گريه مي كنند

نفرين به شعرهایم اگر چشم هاي تو

اينگونه از شنيد نشان گريه مي كنند

بانوي من ! چگونه تسلايتان دهم

چون چشمهاي باورتان گريه مي كنند

پركرده كيسه هاي خود از بغض رودها

چون ابرهاي خيس خزان گريه مي كنند

وقتي تو گريه مي كني اي دوست ! در دلم

انگار ابرهاي جهان  گريه مي كنند

انگار با تو بار دگر خواهران من

در ماتم برادرانشان گريه مي كنند

در ماتم هزار گل ارغوان مگر

باهم هزار سرو جوان گريه مي كنند

انگار عاشقانه ترين خاطرات من

همراه با تو مويه كنان گريه مي كنند

حس مي كنم كه گريه فقط گريه تو نيست

همراه تو زمين و زمان گريه مي كنند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:49  توسط علی  | 

تقدیم به آنها که هرگز از یاد نمی روند...

 

 

رنجی بزرگ در دل من جا گرفته است

گویی جهان ز غصه و غم پا گرفته است

بیچاره دل که از غم دوران خبر نداشت

اکنون ببین که داغ به دامان گرفته است

این دل به هیچ ، راضی و خرسند و شاد بود

دریای هیچ من ره طوفان گرفته است

عمری گذشت و روز و شب و ماه و سال رفت

در حیرتم اجل ز که فرمان گرفته است

این داغ آخرین جگرم پاره پاره کرد

مرگ رفیق را چه کس آسان گرفته است

گفتم به دل که بس کن و یادش ز خود ببر

گفت: آن زمان که عمر تو پایان گرفته است

این طفل در عجب که چه راز است زندگی

یا کیست آنکه جان دو جانان گرفته است

من لیک در یقین که نباشد مقامشان

خاکی که نعش هر دو به دندان گرفته است

در دل گلایه هاست،که خواهم بیان کنم

این طبع ناروان ز من امکان گرفته است

با این همه دل از کرمت نیست نا امید

هر چند شعر من ره عصیان گرفته است

 

 

 

                                                                          شعر از دوست خوبم: مصطفی احدی فروتن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 21:13  توسط علی  | 

نخواست...

 

 

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر ازاینکه پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

 

چه می کنی اگر اورا که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...

رها کنی برود ازدلت جدا باشد

به انکه دوسترش داشته به آن برسد

 

رها کنی بروند و دوتا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

 

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

 خدا کند که ... نه ! نفرین نمی کنم که مباد

به او که عاشق او بوده ام زیان برسد

خداکند فقط این عشق از سرم بپرد

خداکند که فقط زود آن زمان برسد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 22:6  توسط علی  | 

نشد...

 

به  خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوعه ولی لبهایم

هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

جانشین تو در این سینه خدا نیز نشد

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

خواستند از تو بگویند همه شاعرها

اخرش با قلم شعر نوشتند نشد

خواستم تا که فراموش کنم نامت را

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 19:3  توسط علی  | 

حرام شد...

 

ليلا دوباره قسمت ابن السلام شد

عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد

مي شد بدانم  اين خط سرنوشت من

از دفتر كدام شب بسته وام شد

اول دلم فراق تو را سرسري گرفت

وآن زخم كوچكم آخر جزام شد

گلچين رسيد و نوبت با من وزيدنت

ديگر تمام شد گل سرخم تمام شد

شعر من از قبيله ء خونست خون من

فواره از دلم زد و آمد كلام شد

ماخون تازه در تن عشقيم و عشق را

شعر من و شكوه تو رمزالدوام شد

بعداز تو باز عاشقي و باز...آه نه

اين داستان به نام تو اينجا تمام شد

شعر: حسین منزوی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 19:50  توسط علی  |